تبليغاتX

Powered By: Reza-Soft
به نام آنکه اگر حکم کند ما محکومیم
انریکو........

 

 

 

 

 

 

|+|نوشته شده در ساعت 1:45 توسط مهــــسا |
چه زيباست بخاطر تو زيستن.......

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

چه زيباست بخاطر تو زيستن

وبراي تو ماندن

بپاي تو مردن وبه عشق تو سوختن؛

وچه تلخ وغم انگيز است

دور از توبودن، براي تو گريستن؛

و به عشق و دنياي تو نرسيدن؛

اي كاش مي دانستي بدون تو، مرگ گواراترين زندگيست؛

بدون تو وبه دور ازدستهاي مهربانت،

زندگي چه تلخ وناشكيباست.

اي كاش مي دانستي مرز خواستن كجاست،

واي كاش ميديدي قلبي راكه فقط براي تو مي تپد

 

|+|نوشته شده در ساعت 22:3 توسط مهــــسا |
نمــــیتوانم....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دلم یک دنیا برات تنگ است

 

با خودم عهد کردم که به تو نیندیشم

 

نمی شود نمی توانم خیالت را از خاطرم محو کنم

 

وقتی اشک می ریزم شعر سهراب به خاطرم می آید

 

که می گوید: بهترین چیز رسیدن به نگاهی است

 

که از حادثه عشق تر است

 

و می خندم دانه های اشکم بر روی نوشته هایم می چکد

 

 دفترم خیس میشود و برای چند لحظه آرام میشوم و

 

 دوباره تو تمام ذهنم را پر می کنی

 

 و دوباره...

 

|+|نوشته شده در ساعت 9:37 توسط مهــــسا |
هر چی دوست داری اسمشو بذار.......

 

 

 

با زوانت را به مستی حلقه کن بر گردنم

                   تـا بـلـرزد زیـر بـازوهـای سیــمـیـنت تـنـم

چهره ی زیبای خود را از رخ من وا مگیر

                     جـزء  به آغوش چمن یا دامن گل جا مگیر

راز عشق خویش آهسته خوان در گوش من

                         جستو جو کن عشق را در گرمی آغوش من

|+|نوشته شده در ساعت 0:16 توسط مهــــسا |
بعد از شش ماه......امیدوارم خوشتون بیاد...

 

آه

 

چشمانش پراز اشک بود به من نگاه کرد و گفت : فقط امروز برای مدت زیادی از

برم میروی بگو که دوست دارم به چشمانش خیره شدم قطره های اشک را از

چشمانش زدودم و برلبانش بوسه ای زدم اما نگفتم که دوسش دارم روزی که پیش

 او رفتم آنقدر خوشحال شد که خود را به آغوش من انداخت و سرش را بر روی سینه

 ام فشرد و گفت امروز بگو دوسم داری دستهای سفید و بلندش را گرفتم اما باز نگفتم

 که دوسش دارم . ماهها گذشت در بستر بیماری افتاد با چند شاخه گل میخک سرخ به

 دیدارش رفتم کنار بالینش نشستم او را نگاه کردم به من گفت : بگو که دوسم داری

میترسم که دیگر هیچ وقت این کلمه را از دهانت نشنوم اما باز بوسه ای بر لبانش زدم

 و رفتم . وقتی که آن روز به بالینش رفتم روی صورتش پارچه ای سفید بود وحشت

زده وحیران پارچه را کنار زدم تازه فهمیدم چقدر دوسش دارم فریاد زدم :

به خدا دوست دارم اما....

 

سال خوبی داشته باشید!

 یه سئوال دارم بی معرفت ترین آدم تو زندگیتون کی بوده یا هست؟

|+|نوشته شده در ساعت 23:31 توسط مهــــسا |
تا آپ بعدی خدانگهدار...
 

 


 

ســـلام به تمام دوستانی که تا به حـــال به من ســـر زدن ؛

 دیگه این غمکده آپدیت نمی شـــه یعنی تا یه مدت

از اونایی که ســـر زدن و تولـــدمو تبریـــک گفتن ممنـــونم

|+|نوشته شده در ساعت 16:57 توسط مهــــسا |
عشـق و ازدواج يعنـي چـه؟

 

عشـق و ازدواج يعنـي چـه؟ 

امروز مي خوام داستان شيوانا رو براتون تعريف كنم ، خودمم توي يه كتاب خوندم ،گفتم بد نيست شما دوستان گل هم بدونيد...

 

 

روزي شيوانا در مزرعه مشغول به كار بود كه يكي از دانش آموزانش پيش او آمد و گفت:استاد عشــــق يعني چه؟

شيوانا گفت: به مزرعه برو بلندترين درخت را انتخاب كن و آنرا با ارّه ببر و برايم بياور، در ضمن يادت باشد در جنگل به عقب نمي تواني برگردي.

دانش آموز رفت ، فردايش دسته خالي برگشت ،شيوانا گفت پس چي شد؟ كو درختي كه قرار بود برايم بياوري؟

دانش آموز گفت : استاد من هر چه جلوتر مي رفتم درختان بلندتري مي ديدم ، ولي شما گفته بوديد به عقب نمي توانم برگردم من هم دسته خالي آمدم...

روز بعد همان دانش آموز پيش شيوانا آمد و گفت استاد ازدواج يعنـي چه؟

شيوانا گفت : به جنگل برو بلندترين درخت را برايم بياور، در ضمن بازهم به ياد داشته باش كه اين بار هم نمي تواني به عقب برگردي...

دانش آموز رفت و با يك درخت برگشت و به شيوانا گفت : استاد به جنگل رفتم، به اولين درختي كه رسيدم آن را با اره بريدم و برايتان آوردم ، تـرسيـدم هر چه جـلوتـر روم نتـوانـم بـرگـردم...

|+|نوشته شده در ساعت 13:59 توسط مهــــسا |
درد و دل من...
دلم گرفته...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 جای دسته گلی که فردا بر قبرم نثار می کنی …امروز با شاخه گلی کوچک یادم کن

 

 

به جای سیل اشکي که فردا بر مزارم می ریزی …امروز با تبسمی كوچك شادم کن

 

 

به جای آن متن های تسلیت گونه که فردا در روزنامه ها برایم می نویسی …

 

 

امروز با پیام کوچکی خوشحالم کن

 

 

من امروز به تو نیاز دارم نه فردا…

 

 

|+|نوشته شده در ساعت 23:4 توسط مهــــسا |
الهي...
 

 

الهي

 

الـهي آرزوهـات تو گرمـاي تابسـتون زندگـي برسنـد و كـال نـمونن،

 

الـهي دس بلـند نكـرده نقـلاي اجـابت دعـات بريـزه روي سر تـازه عـروساي

 

 دشـت خوشبـختـي ، الـهي دس به خـار بزنـي گل بشـه ،

 

الـهي شمـعدونياي لـب ايـوون شـاديت هيـچ وقـت تب نكنه،برگ هاشون

 

 بي هـوا زرد نشـه،الـهي هر وقت خـداي نكـرده بغـض كـردي آنـي بارون بريـزه و جاي تو

 

 بـغض آسمـون بشكـنه تا سبـك بشـي ،

 

الـهي اوني كـه دوستـش داري ، بيشتـر از تو دوسـتت داشـته باشـه ،

 

 بيقـراريش آنقـدر سر به فلـك بكشـه كـه نـه غـرور تـو بشـكنه نـه دل اون ،

 

اون وقـت اهل آسمـون يـه كـاري كنـن كـه اون همـوني بشـه كـه تـومي خـواي.

 

كـاش يـه معـجزه اي بـشه ، نمي دونـم مثـلاً يـه پيـغامي از آسمـون واست

 

 بيـاد يـكي بهـت بگـه كـه مـن چـقدر دوسـت دارم.

 

ايـن آخـري اگـر بشـه ديـگه هيـچي نمي خـوام. حـالا ديگـه روي ماهـتو

 

 بـا يـه عشـق عجيب از همـين جـا يعنـي نـزديكـه نـزديك مي بوسـم ومي سـپارمت

 

بـه دسـت اونـي كـه عشقـتو سپـرد دسـت دل مـن....

|+|نوشته شده در ساعت 14:35 توسط مهــــسا |
اي مأمور دفن من...
 

 

مامور دفن من ......

 

اي مردماني كه مأمور دفن من هستيد:

هنگام مرگ مرا در تابوت سياه قراردهيد تا همه بدانندهر چه سياهي بود كشيده ام!

و دستانم را از تابوت بيرون بگذاريد تا همه بدانند با خودهيچ  به گور نميبرم..

وچشمانم را باز بگذاريد تا همه بدانندهميشه چشم انتظار بودم!..

واولين روز بر سرقبرم يخي به شكل قلب قرار دهيد؛

كه بجاي معشوق برايم اشك بريزد!

تا به هر جا ميرود تابوت من اين غوغا به پا خيزد و بگويند:

چه سنگين ميرود اين مُرده از بس كه آرزو دارد...!!!

|+|نوشته شده در ساعت 14:58 توسط مهــــسا |
عشق.....
عشق

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 از معلمانم در مورد عشق پرسيدم هر كدام جواب هايي دادند:

 

از معلم ادبيات پرسيدم گفت:عشق شعري است كه مانند چشمه جاري در دل تو،سعدي،حافظ و..وجود دارد.

 از معلم رياضي پرسيدم گفت:عشق به صورت هندسه اي است كه همه شما به خوبي از آن مي دانيد.

 از معلم عربي پرسيدم گفت:عشق همان مذكر و مؤنث است.

از معلم فيزيك پرسيدم گفت:عشق جاذبه اي است دوست داشتني در قلب ما انسان ها.

از معلم شيمي پرسيدم گفت:عشق سنگ مذابي است كه به شدت در قلب ما برخورد مي كند.

از معلم زبان پرسيدم گفت:عشق همان I LOVE YOUاست.

از معلم زيست پرسيدم گفت :عشق قتلي است كه از شنيدن آن قلبمان به تپش مي افتد.

از معاون مدرسه پرسيدم گفت:يادم باشد در كارتكس انضباطي يادداشتش كنم.

و در آخر از مدير پرسيدم با لبخندي زيركانه گفت:

اخراج؟! 

|+|نوشته شده در ساعت 23:14 توسط مهــــسا |
عمیق ترین درد مردن.....

عمیق ترین درد مردن...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه نداشتن کسی است که

الفبای دوست داشتن را برايت تکرار کند و تو از او رسم محبت بياموزی


عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه گذاشتن سدی در برابر

روديست که از چشمانت جاری است


عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه پنهان کردن قلبی است

که به اسفناک ترين حالت شکسته است


عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه نداشتن شانه های محکمی

است که بتوانی به آن تکيه کنی و از غم زندگی برايش اشک بريزی


عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه ناتمام ماندن قشنگترين داستان

زندگی است که مجبوری آخرش را با جدايی به سرانجام برسانی

 

عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه نداشتن يک همراه واقعيست

که در سخت ترين شرايط همدم تو باشد

 

عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه به دست فراموشی

سپردن قشنگ ترين احساس زندگی است

 

عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه يخ بستن وجود آدمها و

بستن چشمهاست

|+|نوشته شده در ساعت 13:55 توسط مهــــسا |
فروش دل
فروش دل

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

گفتمش دل مي خري ؟

 پرسید: چند؟

گفتمش دل مال تو تنها بخند.

خنده اي كرد و دل ز دستانم ربود تا به خود من آمدم او رفته بود!

دل زدستش روي خاك افتاده بود جاي پايش روي دل جا مانده بود!!!

|+|نوشته شده در ساعت 21:29 توسط مهــــسا |
آخــــرین درد و دل مـــــــــن
انریکو........
چه زيباست بخاطر تو زيستن.......
نمــــیتوانم....
هر چی دوست داری اسمشو بذار.......
بعد از شش ماه......امیدوارم خوشتون بیاد...
تا آپ بعدی خدانگهدار...
عشـق و ازدواج يعنـي چـه؟
درد و دل من...
الهي...
اي مأمور دفن من...